بذار باور كنم هستي
نمي توني بفهمي
دلم اندازه عمق چشات تنگ و شكسته است
كه هر وقت خواستم از چشمات جوابي
تو گفتي بگذرم
حالا گرد و غبار بي صدايي
ميون حنجره ام آروم نشسته است
شبيه هر سه شنبه
پر از تكرار تلخي
دارم حس مي كنم بازم كه رفتي
من از شب هاي تاريك تو مي ترسم
بذار باور كنم هستي
اگر خسته، اگر تنها، اگر غمگين
هنوزم بين بغض اولين روزم نشستي....

پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست كار بدی را كه تامی كوچولو انجام داده ، به مادرش بگوید .
وقتی مادرش را دید به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی میكردم و بابا داشت با تلفن صحبت می كرد
تامی با یه ماژیك روی دیوار اطاقی را كه شما تازه رنگش كرده اید ، خط خطی كرد ! »
مادر آهی كشید و فریاد زد : « حالا تامی كجاست؟ » و رفت به اطاق تامی كوچولو.
تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود ، وقتی مادر او را پیدا كرد ، سر او داد كشید : « تو پسر خیلی بدی هستی » و بعد تمام ماژیكهایش را شكست و ریخت توی سطل آشغال .
تامی از غصه گریه كرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازیر شد .
تامی روی دیوار با ماژیك قرمز یك قلب بزرگ كشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالیكه اشك میریخت به آشپزخانه برگشت و یك تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان كرد.
بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه میگرد!

عزیزم
قلب من رو به تو پرواز میكند...
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ كهدوستی است و جنایت ها به مكافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطابكرده ام ، تعجب نكن . خیلی ها هستند كه با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده یطبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمجو ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب كنم و این خیال مدت ها است كه ذهنمرا تسخیر كرده است .
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جابگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم.
من یك كوه نشین غیر اهلی ، یك نویسنده ی گمنام هستم كه همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، كه بره ومرغ نگاهداری می كنید متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چه طور..اما هیهات كه بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازشتو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریكی وحشتناك خیال و گذشته است كه منسرنوشت نامساعد خود را تماشا می كنم

عشق اين است ...
عشق ذره اي ذرين است كه از آن مي توان به برهوت زندگي نگريست و دريچه اي رو به خوشبختي ديد .
عشق عينكي است كه از وراي زندگي زيباست و معشوق زيباترين .
عشق رويايي است شيرين كه بين عاشق و معشوق ديده مي شود .
آري عشق دريايي است كه غريق در آن به زندگي دست مي يابد و در آن چه پري ها كه زندگي نمي كنند
ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام
خسته دل از هر که وز هرجا شدی من باتوام
گربه کنج بی کسی آمیختی با درد خویش
دلگران از مردم دنیا شدی من با توام
از غمت گریان منم گر تا سحر مانند شمع
اشک ریزان در دل شبها شدی من باتوام
ای عزیز همزبان ای همنفس ای هموطن
خسته گر از گنبد مینا شدی من باتوام
اشک غمگینان دلم خون می کند ای وای من
ناله کمتر کن اگر تنها شدی من باتوام
ای بیابان گرد بی کس کر زغربت روزها
در بدر در کوه و در صحرا شدی من باتوام
در شب سرد زمستان روح من در کومه هاست
چون اسیر لشکر سرما شدی من باتوام
ای دو چشم اشک ریزان در دل شبهای تار
هر زمان از دست غم دریا شدی من باتوام
شعر من غمناله ی عمر منست ای آشنا
هم سخن گربا کلام ما شدی من باتوام



