آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت مي داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور مي كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهي خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختي ما در آن ايامي است كه به نقايص زندگي خود توجه داريم و خوشبختي ما در لحظات كوتاهي است كه به نعمتهاي زندگي خود نظر مي اندازيم .
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ كهدوستی است و جنایت ها به مكافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطابكرده ام ، تعجب نكن . خیلی ها هستند كه با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده یطبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمجو ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب كنم و این خیال مدت ها است كه ذهنمرا تسخیر كرده است .
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جابگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم.
من یك كوه نشین غیر اهلی ، یك نویسنده ی گمنام هستم كه همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، كه بره ومرغ نگاهداری می كنید متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چه طور..اما هیهات كه بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازشتو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریكی وحشتناك خیال و گذشته است كه منسرنوشت نامساعد خود را تماشا می كنم.