
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:پسران خنده در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض چند ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم.دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی...بذارهميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر.....
[+]
نوشته شده توسط امین در 10:0
|
|
عزیزم قلب من رو به تو پرواز میكند...
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ كهدوستی است و جنایت ها به مكافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزیزم» خطابكرده ام ، تعجب نكن . خیلی ها هستند كه با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده یطبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمجو ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب كنم و این خیال مدت ها است كه ذهنمرا تسخیر كرده است .
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جابگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم.
من یك كوه نشین غیر اهلی ، یك نویسنده ی گمنام هستم كه همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، كه بره ومرغ نگاهداری می كنید متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم، به تو خواهم گفت چه طور..اما هیهات كه بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازشتو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریكی وحشتناك خیال و گذشته است كه منسرنوشت نامساعد خود را تماشا می كنم.
[+]
نوشته شده توسط امید در 18:3
|
|
نمی دانم ...
محبت را بر چه کاغذی بنویسم
که هرگز پاره نشود.
بر چه گلی بنویسم
که هر گز پرپرنشود.
بر چه دیواری بنویسم
که هر گز پاک نشود.
بر چه آبی بنویسم
که هر گز آلوده نشود .
وبر چه قلبی بنویسم
که هر گز سنگ نشود.
[+]
نوشته شده توسط امین در 16:17
|
|
عشق اين است ...
عشق ذره اي ذرين است كه از آن مي توان به برهوت زندگي نگريست و دريچه اي رو به خوشبختي ديد .
عشق عينكي است كه از وراي زندگي زيباست و معشوق زيباترين .
عشق رويايي است شيرين كه بين عاشق و معشوق ديده مي شود .
آري عشق دريايي است كه غريق در آن به زندگي دست مي يابد و در آن چه پري ها كه زندگي نمي كنند .
[+]
نوشته شده توسط امید در 18:3
|
|
[+]
نوشته شده توسط امین در 14:30
|
|
کاش می شد قلب ها آباد بود ، کینه ها و غمها به دست باد بود ، کاش می شد دل فراموشی نداشت ، نم نم باران هم آغوشی نداشت ، کاش می شد کاش های زندگی ، گم شوند پشت نقاب بندگی ، کاش می شد کاش ها مهمان شوند ، در میان غصه ها پنهان شوند ، کاش می شد آسمان غمگین نبود ، ردپای قهر و کین رنگین نبود ، کاش می شد روی خط زندگی ، با تو باشم با نهایت سادگی .
[+]
نوشته شده توسط امین در 8:36
|
|
ای همه غمگین اگر تنها شدی من با توام خسته دل از هر که وز هرجا شدی من باتوام گربه کنج بی کسی آمیختی با درد خویش دلگران از مردم دنیا شدی من با توام از غمت گریان منم گر تا سحر مانند شمع اشک ریزان در دل شبها شدی من باتوام ای عزیز همزبان ای همنفس ای هموطن خسته گر از گنبد مینا شدی من باتوام اشک غمگینان دلم خون می کند ای وای من ناله کمتر کن اگر تنها شدی من باتوام ای بیابان گرد بی کس کر زغربت روزها در بدر در کوه و در صحرا شدی من باتوام در شب سرد زمستان روح من در کومه هاست چون اسیر لشکر سرما شدی من باتوام ای دو چشم اشک ریزان در دل شبهای تار هر زمان از دست غم دریا شدی من باتوام شعر من غمناله ی عمر منست ای آشنا هم سخن گربا کلام ما شدی من باتوام
[+]
نوشته شده توسط امید در 0:27
|
|