تبليغاتX
پسران خنده

پسران خنده

تولدت بدون من مبارک......
تولد دوبارت ، بدون من مبارک.

درست وقتي مي خواي من نباشم بهترين لحظات زندگيت رو زندگي مي کني.

وقتي مي گي از زندگيم برو بيرون.

واسه هديه ي  خدافظي ، با کسي که دوستت داشت کلي برنامه داري

آزارم میدی ... به عمد ...

هديه هاشو پس مياري تا بهش بفهموني حتي خاطرات دوست داشتنشو هم نميخواي،

اما من اینقدر خستم , اینقدر شکستم که هيچ نمي گم ...

 نه گله اي نه شکوه ای حتي ديگه رنجيدن هم از يادم رفته.

 ديگه چيزي براي دلبستن نمونده. انتظار بي مفهوم . نه کينه ای . نه بغضي . نه فريادی . فقط صداي چلک چلک بارون اين منم که روي وسعت دل زمين گریه میکنم.

باورم نميشه.هنوز باورم نميشه حرفهاتو ...

چه قدر راحت تونستي بخواي تو زندگيت نباشم ..

من مي کشم کنار ، تو شکستیم اما تو چه قدر خوب ميتوني بردنتو به من بازنده به رخ بکشي.

بهاي آزاديت ، نبودن من بود که بهاش رو دادی

آزادیت مبارک

امروز 27 اردیبشهت 91.

تولدت در کنار اونی که یه روزی قرار بود من باشم مبارک


[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 14:48 ] [ امین ] [ ]
و یکسال گذشت

منو کسي نساخت . خدا ساخت ,نه اونجوري که کسي ميخواست , من کسي نداشتم . کسم خدا بود کس بي کسان ,اون بود که منو ساخت اونجوري که خودش مي خواست, نه از من پرسيد و نه از اون ,من يک گل بي صاحب بودم ,منو از روح خود در من دميد, و بر روي خاک و در زير آفتاب ,تنها رهام کرد. منو به خودم واگذاشت.....


[ پنجشنبه 1391/02/21 ] [ 19:24 ] [ امین ] [ ]
تو جر زدی....
من چشمام را بستم و
تو قایم شدی
من هنوز روزها رو می شمارم و
تو پیدا نمیشی

یا من بازی رو بلد نیستم

یا

تو جر زدی


[ چهارشنبه 1391/01/30 ] [ 15:18 ] [ امین ] [ ]
باز هم.......
امروز باز هم پستچي پير محله مان نيامد

يا بايد خانه مان را عوض کنم يا پستچي را …

تو که هر روز برايم نامه مي نويسي …

مگه نه ..؟


[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 9:38 ] [ امین ] [ ]
آخرین پست
اين آخرين پستي هست که با دستايي که نايي ندارند

نوشته ميشه

نميدونيد چقدر خرابه حالم وقتي

تک تک اين واژه ها رو ميخوام کنار هم قرار بدم

قصه زاده به اتمام رسيده

رسيديم به پايان قصه اش...

قصه کسي که چهار سال دردش رو تو نوشته هاش آورد

پاي درد دل هاي خيلي ها نشست اما نفهميد کجا

خودش درد دل کنه...

اگه دیدید نبودم شايد خودم را بدست زمونه ايي سپردم،

همون جوري بارم بياره که ميخواد،نه جوری که ميخوام.

سنگ دل،نامرد، پست

چون چيزي به سرم اومد که...

ميگن خيلي سخته مردي کمرش زير مشکلات خم بشه

من له شدم..

اي کاش اينقدر حساس واحساساتي نبودم

اگر خوب اگه بد هرچه بودم خيلي کوچيک بودم

شما همتون بزرگ، حلالم کنيد

دلم براي دنيايي که تو وبم داشتم تنگ ميشه

براي تمام اونايي که تواين مدت کنارم پا به پايم اومدن،

تنهام نزاشتن و درکم کردن.

اگه من نباشم کي يادي ميکنه از وبم؟

دو روز که نباشم يادتون ميره امين کي بود و واسه چي رفت

همه ي اون چيز هايي که از دست دادم اينجا نميتونم پيدا کنم

از همتون يه خواهش دارم، اينکه: برام دعا کنيد هيچ وقت به اين وب برنگردم

اين وب هم واسه هميشه ميمونه بدون امين،

بلکه خاطراتش زنده بمونه.

میرم بلکه میان بود ونبودم تفاوتي باشد...

_______________________________________________________

فاطمه ديگه تموم شد عمر اين وب هم به برگشتنت قد نداد

زندگيم،عزيزم ديگه برو، برو خوش باش

برو خوشبختيت آرزومه.....برو

رفتی و با نگاه آخرت زندگيم رو سياه کردي

برو راحت زندگي مشترکت رو شروع کن

دیگه جایی تو دلت ندارم.

فاطمه ميبيني امينت چقدر حقير شده

اي کاش بودي

ولی افسوس....



[ جمعه 1390/12/19 ] [ 16:4 ] [ امین ] [ ]
تو....
تو ...

منو يادته؟

همونجوري که من به يادتم؟

تو هم مثل من ؛
زندگي رو با برگشتن به خاطراتِ اون روزها ميگذروني ؟


[ سه شنبه 1390/12/16 ] [ 11:47 ] [ امین ] [ ]
کاش فقط يه خبری ازش داشتم ...
خدایا دلم خيلي گرفته ....

کاش فقط يه خبری ازش داشتم  ...
سردي نفسامو احساس ميکنم لحظه به لحظه بي اون بودن رو....
خدايا نمي خواي ازش برام خبري بياري؟
خدايا دلش برام تنگ نميشه.
اصلا پيش خودش نميگه الان امین داره چيکار ميکنه.
قلبش خیلی سرد و بي روحه.
خدايا مگه ميشه بنده تو باشه، اين همه  سرد و بي رحم باشه؟
من که چیزی ازش نمي خوام ... اون ميتونست فقط با يه تک زنگ منو غرق شادي کنه ...


[ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 14:14 ] [ امین ] [ ]
9 ماهه که نیستی

تو خودت گفتي
جهان ، بي تو ، يعني مرگ
يادته؟
حالا رفتی ، جهان ، بي توست ، بي مرگ
اين رو هم که حتما يادته
و من هيچ وقت نفهميدم
تو دروغ بودي يا اين جهان لعنتي

[ شنبه 1390/12/06 ] [ 16:1 ] [ امین ] [ ]
شاید به زودی.........
وقتي سرت با ديگران گرمه ..!
وقتي همه واست عزيز دل هستن و قربون صدقشون ميري ..!
وقتي سرگرم خوشيهات هستي ..!
چه اهميتي داره من کجام ..!
ساکت و تنها يه گوشه ايستادم و فقط نگاه ميکنم حتي ديگه شکايت هم نميکنم ..!

شايد بزودي ، وقتي سرتو برگردوندي ، من بي صدا رفته باشم ..!


[ جمعه 1390/11/21 ] [ 14:38 ] [ امین ] [ ]
ای کاش......... هیچییییییییی
خيلي وقته دلم تنگ شده واسه کسي که بهش بگم 7 صبح اگه بيدار بودي بيدارم کن.... .
اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه جونم ....
اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بياد .....
يواشکي از تلفن خونه بزنگه بهم ......
دوستاشو بپيچونه بخاطر من......
آره خيلي وقته دلم واست تنگ شده ميدونم يه روز مياي .. فقط زودتر بيا نذار کاشکي گفتنم آرزو بشه

بخدا اعصابم و ريخت بهم



[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ 18:11 ] [ امین ] [ ]
............
سلام عزیزانم برای غیبت ناگهانیم خیلی شرمندم راستش این چند وقت خیلی بدبیاری آوردم اولش که تصادف کردم و گوشه گیر شدم همون روزها بود که اینترنتم هم قطع شد بهترین موقعیت بود که یه کم از وبم دور باشم وتنها باشم ویه کمی فکر کنم این خیلی خوبه که بعضی وقتها آدما تنها باشن وبه کارهایی که میکنن فکر کنن از یه طرف ناراحت بودم که از شماها جدا شدم ولی از طرفی هم خوشحال ، بعد یک ماه که از اون تصادف گذشت وخوب شدم آقا امام رضا طلبید ورفتم مشهد 10 شب اونجا بودم البته تنها رفتم دوست داشتم با امام رضا راحت درد دل کنم 

بعد از مشهد که اومدم اصفهان ماموریت کاری بهم خورد رفتم شهرستان 5روز هم ماموریت بودم بعد از اون هم که برگشتم هر چند روز یکبار با دیالاپ میومدم وب اون هم فقط بخاطر کامنت های شما دوستان عزیزم

راستش سرعتش واقعا پایین بود که نمیشد آپ کنم ویا اینکه جواب همه ی کامنت های شما رو بدم 

ولی حد الامکان تا جایی که میشد دست وپا شکسته جواب بچه ها رو میدادم

دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه هر کسی از غیبتم ناراحت شده منو ببخشه

جا داره از خیلی ها تشکر کنم که این مدت که نبودم واقعا به فکرم بودن از جمله محبوبه خانم،افسون خانم، اهورا،یاس،شیده خانم،آقا حمید گل،نازنین خانم،

و البته دلخور از بعضی ها که اسمشون رو نمیبرم به قول دوستام من خیلی نازک نارنجی تشریف دارم

شاید بیخودی از دیگران انتظار دارم ولی من با کسی که درد دل میکنم انتظار دارم درکم کنه و دوست ندارم فکر کنه بخاطر منافعه خودمه اتفاقا خیلی خوشحال میشم کسی باهام درد دل کنه وبتونم در توانم بهش کمک کنم همین آدمایی که خودشون خوب میدونن یک بار هم نپرسیدن که کجا رفتم ودلیل رفتنم  چی بود یا اصلا زنده ام راستش برای خودم خیلی متاسفم، من برای حرف هام دلیل دارم که فعالیت داشتن و کار میکردن

این نبوده که گرفتار بودن ویا مثل من وب نمیومدن

بی خیییییییییییییییییال خودشون خوب میدون منظورم کیه و چیه

از اون عزیزانی هم که به آپشون سر نزدم واقعا معذرت میخوام امیدوارم درکم کنن که در چه موقعیتی بودم

ولی این بار اومدم که بمونم

 این غیبت هم خیلی بد نشد خیلی چیزها بهم ثابت شد

عزیزانم منتظر آپ بعدی هم باشید


[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 15:10 ] [ امین ] [ ]
اعتراف
رفتي
درست زماني که
دوست داشتنت را اعتراف کردم
و هنوز مانده ام چرا همه معشوقها
ميروند
...به راهي -
به اميد کسي -
که شايد قرار نيست

اصلا باشد

[ چهارشنبه 1390/10/07 ] [ 14:22 ] [ امین ] [ ]
چرا میزارن بری؟
چــرا آدمـــا نميـــدونن بعضــــــــي وقتهــــا خـــــداحافـــــظ يعنـــــــي :" نــــذار برم "
يعنـــــــي بــرم گــــردون
سفــــت بغلـــــم کـــن...
ســـــرمو بچـــــسبـــون به سينــــه ت و
بگــــــو :"خدافــــظ و زهــــر مـــار
...بيخــــــود کــــردي ميگي خدافـــــظ
مگـــــه ميـــذارم بــــري؟!!
مــــــگه الکيــــــــه!!!!"
چــــــــرا نميـــــفهمـــــن نميخــــــــواي بري؟!!!

چـــــــــرا ميـــــــذارن بــــري؟! .............

[ شنبه 1390/10/03 ] [ 14:53 ] [ امین ] [ ]
خدايا...

من اهل بازي با کلمه نيستم...
ميخوام به زبون خودم بگم!!دمت گرم!!
خوب سورپرايزم ميکني!!
بازم ميخواي امتحان بگيري و تجديد شم؟؟
بيا از الان صفر منو بده!!!
به جون خودم خستم!!!
بنده هاي خوبتو ميبري اسمون!!من هم که بنده بد...همش بايد امتحان پس بدم!!

حالم گرفتست!!دوس دارم سرمو بذارم بميرم!!!


حواست هست خدا؟
مدتهاست که هيچ خبر خوبي نداشتي برام!


باشه شکر میکنم خدایا بابت این همه نمره صفر ممنون

[ دوشنبه 1390/09/28 ] [ 16:7 ] [ امین ] [ ]
روحش شاد ویادش گرامی
علیرضا چه زود رفتی وتنهام گذاشتی تا حالا حسرت داشتن فاطمه رو داشتم حالا باید غم نبودن

تو رو هم به دوش بکشم

خدااااااااااااااااااااااااا چراااااااااااااااااااااااااااااا؟ اون فقط بیست وچهار سالش بود تازه اول زندگیش بود

چرا داغش رو به دل من و خانوادش گذاشتی؟

واااااااااااااای علیرضا جواب مخاطب خاصت رو چی بدم ؟

با چه رویی بهش بگم؟؟ منی که این همه امیدوارش کردم 

علیرضا چرا تنها رفتی؟؟ای کاش منم باخودت می بردی

چرا تنهام گذاشتی روی این زمین نکبتی؟ من روی این زمین خفه میشم

خدا رحمتت کنه

[ جمعه 1390/09/25 ] [ 19:36 ] [ امین ] [ ]
تنهام میشنوی؟؟
لحظه هاي بي تو بودن رو لمس مي کنم…
تنهايي عميقي خالي دستام را پر کرده
تنهاي تنها!
در جاده اي طولاني و بي مقصد
بدون تو يا با تو…نمي دونم….
خالی مي شم از نبودنت….
نمي توني باور کني که چه جور نگام از آوازهاي خوش خالی شده
و چه جوری دلم رو با ورق پاره هاي خاطراتت خوش کردم
تنهام مي شنوي؟
تنها….
به اندازه ي تمام لحظه هاي نبودنت
به وسعتي دست نيافتني….
خالی شدم از قصه هاي تب آلود چشمات!
نفسهاي ناخودآگاهم بي تو از تپش افتادن!
منو شروع کن
از باريکه هاي خيالم عبور کن….
از تمام نداشته هايم بگذر…
جايي ميون تپش هاي ممتد خيالم خودت رو پیدا میکنی
من از هجوم نفسهايت به دوباره مي رسم….
اي فلانی: تمام تپش هايم از آن تو بود

تمام تپش هايم…..

[ دوشنبه 1390/09/21 ] [ 13:41 ] [ امین ] [ ]
بزار پریشونت بمونم

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض چند ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم.دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی...بذارهميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر....

[ سه شنبه 1390/09/08 ] [ 12:55 ] [ امین ] [ ]
دنبال بهانه بودم گریه کنم
دارم از تنهایی می پوسم و میمیرم...

شاید سرنوشت من اینه که همیشه با یه دنیا آه و حسرت در چرخش و نفس کشیدن باشم

دنبال بهانه بودم گریه کنم...چشمامو سرزنش نکن و سعی نکن جلوشون رو بگیری...بهانه باز هم پیدا شد...اونم خودت هستی...

نمیدونم از خوبی هات بگم یا وقتی شکستیم!

اقتدا به تو دارم وقتی اذان عشق سر میدی...نمازم بی قنوت و بی رکوع و تنها سجده بر آغوش تو دارد.
سلامم را بر حریر خوابت بکش...بر اون چشمایی که در اغوشم به انها ذل میزدم.

قلم نوشتنم ساکته، وقتی که چشمام با اشکاشون تورو برام میکشن و هر لحظه دلخوشیم شده توهم خیالت


دنبال بهانه بودم گریه کنم...


[ یکشنبه 1390/08/29 ] [ 18:14 ] [ امین ] [ ]
سرنوشت
به سلامتي اون کسي که ميدونه ولي هميشه ساکت مي مونه

به سلامتي هر کس که درونش داره ميسوزه اما ترجيح ميده لبهاش و بدوزه

به‌سلامتي اون روزگاري، که روزگارش گذشته ديگه‌

به سلامتي همه اونهايي که تلخ ميخورن و شيرين سخن ميگن

به سلامتي راه که آخرش معلوم نيست به کجا ميره

به سلامتي سرنوشت! که نميشه اونو از "سر" نوشت


[ سه شنبه 1390/08/24 ] [ 19:21 ] [ امین ] [ ]
بی تو با خاطرهایت چه کنم

این روزها خیلی دلم هوایت را می کند . هوای چهره ی همیشه

متبسم ات را  ......

  اگر چه رفتنت

ناگهانی بود اما باور کن همیشه در خیالم و در خاطراتم زنده

هستی . نمی دانم این چه تقدیری بود .  آزرده ام که بی خبر

رفتی . اما با خیال اینکه به آرامش رسیده ای، آرامم . نمی دانی از اینکه

دیگر نمی بینمت و صدای دلنشین ات را نمی شنوم دلگیرم .

هنوز هم گاه و بی گاه خوابت را می بینم . مثل همان روزها ,

آرامی و صبور  همراه روزهای خوب زندگی ام ,

.دلتنگ نگاهت , صدایت و گرمی دستانت هستم .

کاش روز آخر در آغوشت می گرفتم . به خیال اینکه دوباره تو را

خواهم دید خود را از آغوش مهربانت محروم کردم . اما افسوس

آن آخرین دیدارمان بود و بعد ناگهان برای همیشه رفتی  فقط گاهی به رویاهایم پا می گذاری . مثل

همیشه آرام و با لبخندی گرم و نگاهی غمگین اما پر از مهربانی .....




[ چهارشنبه 1390/08/18 ] [ 10:43 ] [ امین ] [ ]
دعا جهت شفا یافتن دداش گلم علیرضا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا منزل الشفا و یذهب الداء صل علی محمد و اله و انزل علی وجهی الشفاء
● دعای دیگر به جهت شفا یافتن از بیماری
مریض مکرر بگوید :
بسم الله الرحمن الرحیم

یا هو یا من هو یا من لیس الا هو صل علی محمد و آل محمد

بچه ها ترو خدا حتما دعای بالا رو بخونین برای اینکه ایشالا

علیرضا خوب بشه وبرگرده پیشمون علی امید به دوستایی

چون شماست

علی منو ببخش این تنها کاری بود که میتونستم در حق ات بکنم

[ یکشنبه 1390/08/08 ] [ 20:28 ] [ امین ] [ ]
همان كه اشك را مرهم دلها آفريد
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني، تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت،دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم، گفتي:

     "دلم حيران و سرگردان چشماني ست، رويايي..."

     "ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."

     "تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب، ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي ؟   نميدانم چرا؟    شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟   تا كي؟   براي چه؟

ولي رفتي ...

                و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي‌باريد ...

 

[ سه شنبه 1390/08/03 ] [ 20:44 ] [ امین ] [ ]
به دادم برس
سلام
من اومدم
تازه اومدم ولی خیلی خسته ام
خسته تر از همیشه
نمیدونم چیکار کنم؟
نمیدونم چرا دنیا نمیخواد ...
نمیدونم چرا نمی تونم دیگه مثل قبلنا شاد باشم
چرا انقدر زندگی سخته
چرا هر چی رو دوس داریم از دستمون میگیره؟
چرا نمی تونیم به یه چیز دل ببندیم
دلم یه دوست خیلی خوب میخواد
دلم یه دوست میخواد که درکم کنه
تو این دنیا به این بزرگی با این همه آدم من هیچ دوستی ندارم
همه دوستیا ظاهریه
چه دوستی؟
دوستی که بهت خیانت کنه؟
ای خدا
دیگه نمی توننننننننننننم
دیگه خسته شدم

به دادم برس

[ چهارشنبه 1390/07/20 ] [ 12:29 ] [ امین ] [ ]
رفتی...
رفتی...

بدون خداحافظی...

اما دلم نشکست!..

رفتی...

و حسرت آن نیم نگاه آخر بر دلم ماند...

اما دلم نشکست...

رفتی...

و سراغم را هم نگرفتی! ...

اما دلم نشکست! ...

میدانی از چه دلم شکست؟...

از اینکه وقتی میرفتی باران میبارید!...

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت...

بدون آنکه ببینی...

بدون آنکه کسی ببیند...

خاک راهت را یادگاری خود کنم...

اما اشک آسمان رد پایت راشست و رفت!...

با خود گفته بودم که بعد از رفتنت...

خاطره ی بودنت را در آغوش میگیرم...

باران آن را هم شست و رفت...

حالا من مانده ام و ...

کاسه آبی که آورده بودم پشت پایت بریزم!...


[ سه شنبه 1390/07/05 ] [ 15:22 ] [ امین ] [ ]
بعد از تو

                     چه تاریک و چه دلگیرم در این شبهای بعد از تو

                                                 به زخمی خو گرفتم ،زخم نا پیدای بعد از تو                    

                     منم با یک سبد آواز همراهی،تو تنهایی

                                                           و من حالا به فکرم،فكر يك تنهاي بعد از تو

                     و شعرم شاخه ي تنگ قفسهاي من من شد

                                                          غزلِ اين يار ديرينه كه شد آواي بعد از تو

                     و چون رودي كه گم كرده خم دريايي خود را

                                                          نمي دانم چه بايد كرد َفرداهای بعد از تو

                    تو صبحی در شب یلدای من بودی،ولي اينك

                                                       چه تاريك و چه دلگيرم در اين شب هاي بعد از تو


[ جمعه 1390/06/25 ] [ 1:15 ] [ امین ] [ ]
صبورم

صبورم

آری صبورم

شاید نیستم و گمان می کنم که هستم !

این روزها هر چه می نویسم خطی بر بیهودگیست

بعد او

بعد زندگی

آه ... واقعا چه حوصله ای هست که اصرار به نوشتن دارم ؟

خیال می کنم که صبورم

اما نم نم باران حکایت دیگری دارد

چقدر خوب که باران پشت پنجره را کسی نمی بیند

چقدر خوب که غم خانه تنگ دلم را کسی نمی بوید

من تنهاترینم اما دیگر به کس دل نخواهم بست

که این دل از غم ها لبریز است و حال

حتی نیاز به تلنگری ندارد

که بی هوا و بی بهانه

روزها و روزها

بی آن که به دادش برسند

می بارد و می بارد و می بارد و ...

امین

 چندیست که دلم همیشه بارانیست


[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 17:45 ] [ امین ] [ ]
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم .

مگر ماهی بیرون از آب ، می تواند نفس بکشد ؟!!
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم ؟!!

بگو معنی تمرین چیست ؟!
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟!
بریدن از خودم را ؟!!!


[ جمعه 1390/05/14 ] [ 17:34 ] [ امین ] [ ]
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان،شانه میخواهی چه کار؟

        دام بگذاری اسیرم،دانه میخواهی چه کار؟

تا ابد دور تو میگردم،بسوزان عشق کن

         ای که شاعر سوختی،پروانه میخواهی چه کار؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

         راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چهار دیواری درآ !

          در دل من قصر داری خانه میخواهی چه کار؟

خرد کردن آیینه را در شعر من خود را ببین

           شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

           گریه کن پس شانه ی مردانه میخواهی چه کار؟


آپلود سنتر عکس رایگان
[ یکشنبه 1390/04/19 ] [ 16:11 ] [ امین ] [ ]
ساعت ویژه
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش بردو از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 

من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

[ جمعه 1389/06/19 ] [ 14:14 ] [ امین ] [ ]
تا بیایی
از پشت تمام پنجره ها نگاه مي كنم ات. شبيه باران پر از غم مي شوم. بر شيشه سرد تمام پنجره ها«ها» مي كنم. خورشيد غروب مي كند و تو تنها عابر خيابان هاي خالي مي شوي. پر از بهت و تماشا مي شوم. تصوير خود را مي بازم و با باران يكي مي شوم. مي بارم آنقدر كه خيس شوي؛ خيس از نگاههاي پربغض من... مي بارم آنقدر كه بيايي!
بذار باور كنم هستي
نمي توني بفهمي
دلم اندازه عمق چشات تنگ و شكسته است
كه هر وقت خواستم از چشمات جوابي
تو گفتي بگذرم
حالا گرد و غبار بي صدايي
ميون حنجره ام آروم نشسته است
شبيه هر سه شنبه
پر از تكرار تلخي
دارم حس مي كنم بازم كه رفتي
من از شب هاي تاريك تو مي ترسم
بذار باور كنم هستي
اگر خسته، اگر تنها، اگر غمگين
هنوزم بين بغض اولين روزم نشستي....

[ پنجشنبه 1388/05/08 ] [ 11:0 ] [ امید ] [ ]